برای دل مینا دعا کنین تورو خدا اسم وبلاگش پست قبلیش آتیش به دل آدم میزنه![]()
خدایا یه صبر زیبا به این دختر بده ![]()
تو زبونم نمیچرخه بهش تسلیت بگم![]()
سلام به رویه ماهتون خوبید ایشالا 
خب خدارو شکر
ایشالا همیشه دلاتون شاد باشه تا بلکه دله مرده ی ما هم اینجوری شاد باشه
نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم که نی نی بیاد کنج دلم همیشه میشم شنگول و منگول الان نه تنها شنگول و منگول نشدم بلکه مداد هم نیستم از بس بی حوصله و کسلم![]()
![]()
هفته ای که گذشت هفته ی پر ماجرایی رو گذروندم
اولا که یکشنبه هشتم آبان رفتم برای اولین دیدار نی نی قلمبه
خدا یا شکرت که همه چی خوب و عالی بود تموم تنم شده بود یه تیکه چوب خشک رو تخت سونو گرافی وقتی یه صدایه تولوپ تولوپ تو اتاق پخش شد و یه نقطه ی سفید در حال ورجه و وورجه تو مانیتور دیدم تازه اون موقع بود که به یه آرامش نسبی رسیدم
خدا میدونه که اون موقع یاد چه کسایی افتادم تک به تک اسم ماماناهای منتظر رو به زبون آوردم و از ته دلم براشون خواستم که اونا جایه من رو این تخت برای دیدن نی نیشون دراز بکشند (ایشالا)
نی نیم اون روز دقیقا 5 هفته و 3 روزش بود بماند حالا که واسه خودش رستمی شده فینگیلم ![]()
چرا رستم؟؟؟؟؟
میگم واست.......
خدایا تو را سپاس
خدایا مهربانیت را سپاس
خدایا یگانگیت را با تمام وجود سپاس......
روز ۳۰ آبان ساعت ۷ بعد از ظهر از وجودت در وجودم اطمنان پیدا کردم![]()
خدایا دل همه ی مامانهای منتظر رو شاد کن و دامانشون رو سبز به حق علی
ایشالا به زودیه زود خبر مامان شدن ستاره مریسام رها هستی و .... رو از تو وبلاگاشون بشنویم
بعده مدتها اومدم ولی دست خالی![]()
به پیشنهاد یکی از دوستام که یه دکتر زنان خوب بهم معرفی شد که فوق تخصص اپیدورال از فرانسه داره از اونجایی هم که بنده میل شدید به زایمان بدون درد طبیعی دارم گفتم بهتره که از الان تحت نظره این دکی باشم بهتره
بیستم آبان بعده سه ماه نوبتم شد و بعده سه ساعت الافی رفتم داخل
عجب دکتری بود جیگر ماه عاشق شدم یک دل نه ده دل![]()
خیلی مهربون بود و راست و حسینی بهش گفتم بین دکی جون رو راست نه به خاطره وجودت بلکه به خاطره اپیدورالت عاشقت شدم
و اومدم که تحت نظرت باشم گفت باشه عزیزم حرفی نیست
حتی خوشش هم اومده بود که طرز تفکر ما ایرانیها داره رو میره به سمت روشنفکری و زایمانهای طبیعی
منم به نمایندگی از همه ی دختر خانمها گفتم ماها روشنفکر بودیم لاله جون(دکتر) ولی مشکل از اون درد وحشتناک و فشارهای وحشتناک طبیعی بوده نه چیز دیگه
اینقده ما رو با این اروپائیها مقایسه نکن
درسته جهان سومی هستیم ولی بلا نسبت نفهم نیستیم و فرق سزارین و طبیعی رو میفهمیم....
وای نمیدونین که تو اون سه ساعتی که منتظر بودم تا نوبتم بشه یه فیلم نشون داد که از شانس من تازه اول اول فیلم بود و تازه استارت فیلم بود که من رسیدم داخل مطب![]()
فیلم در مورد یه خانم و آقای فرانسوی بود که تصمیم داشتند بچه دار بشند البته هر دو هم جایه جد من بودند پییییییییر و پچول
از قبل از اقدام برای بارداری(آزمایشهای قبل از بارداری و مشاوره ) رو نشون داد تااااااااااااااا زمانی که حاج خانم زایمان کرد
خیلی جالب بود تمام مدتی که هفته به هفته بچه رشد میکرد رو نشون میداد و تعین جنسیت که کاکل زریه گل پسری بود
جالبه که مادره مربی تربیت دلفین بود و تا ماه هشتم همچنان به کارش ادامه میداد و هر دفعه که مادره تو آب شنا میکرد حالتهای بچه رو نشون میداد که چه آرامشی داره
و مثلا غذا خوردن مادر رو نشون میداد که وقتی داره سبزی تازه میخوره نشون میداد که سلولهای مغز بچه به چه سرعت و دقتی در حاله رشده و حتی دود سیگار و نیکوتین که چقدر باعث آزار بچه میشد و چه تاثیری تو مغزش میذاشت
خلاصه سه ساعت فیلم بود که خیلی توی تصمیم من برای زایمان طبیعی مصمم تر کرد![]()
![]()
آخر سر هم که وقت زایمانش بود حاج خانم رو یه روز قبل تر بستری کردند و مراقبتهای پزشکی و روز زایمان که شد بردندش یه اتاق فوق العاده شیک که اگه من میرفتم اون تو عمرا بیرون بیا نبودم![]()
چقدر شیک و آرامش بخش یه اتاق فکر کنم حداقل طبقه بیستم یا سیم یه ساختمون بود آبی و سفید تزئین شده بود و با گلدونهای خییییییییییلی خوشگل جلوی چشم خانم و چشم انداز فوق العاده رویایی (دریا)خانم لباس مخصوص آبی رنگی رو پوشید و رو تخت نشست و یه آمپول به کمرش که ظاهرا خیلی هم کم درد بود تزریق شد و خانم دراز کشید دکتر و چند تا پرستار روبروش بودند و دکترش بهش میگفت بعد از شمردن من زور بزن![]()
شوهرش هم تمام مدت بالای سرش بود که اونم گان پوشیده بود و دائما خانمش رو نوازش میکرد و میبوسیدش و بهش انرژی میداد و دائم یه اسپری به خانم میزد برای آرامش بیشترش
بعد از دو دقیقه و دو تا زور اساسی
نی نی کوچولو به دنیا اومد و صلوات
سلام نی نی![]()
یه خانمه اینجاشو که داشت زایمان میکرد تازه رسید تو مطب
گفت وااااااا این خارجی ها چقده راحت زایمان میکنند
منم به دفاع از حقوق زایمانهای بدون درد گفتم نه خانم محترم این یه نوع تبلیغ یا تشویق برای زایمان بدون درده ![]()
چشاش اینجوری شد.........![]()
گفت وای چقده عالیه من اگه میدونستم یه کم دیرتر حامله میشدم که اینطوری زایمان کنم.........
هیچی دکتر لاله هم بهم گفت با توجه به شرایطی که هم پارسال داشتی و هم امسال بهتره که تعلل نکنی که بیش از این مجاز نیست
ولی من ترس عجیبی افتاده تو دلم نمیدونم چرا سر این بارداری آخری هم متاسفانه اضافه وزن پیدا کردم که این بیشتر از همه اعصابم رو بهم میریزه که مدتیه دوباره پیاده روی رو شروع کردم که تو این هوا نمیونم خودمو گول بزنم و نرم
برام دعا کنین
پی نوشت : مهربانوی عزیزم بهت تبریک میگم عزیزم ایشالا توی کلبه ی خوشبختیتون هر روز بیش از پیش طعم شیرین خوشبختی رو بچشید و برای همه که میخواند ازدواج کنند و شرایطش رو ندارند دعا کنی
پی نوشت 2: عسل بانوی بیتا جون هم به دنیا اومد
پی نوشت 3: نیلو فر جونم لحظه ای از فکرت بیرون نمیام![]()
پی نوشت 4: خدایا میشه یه نی نی مثل ریحانه خوشگله به من و همه ی اونایی که میخواند بدی؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
بله عرض میکردم خزمتتون که من زنگ زدم به گوشیه بابا نازیلا جون
با یه عددی پرسیدم سلام بابا رفتین؟؟؟؟
گفت تو خجالت نمیکشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حیا نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دختر اینقده بی حیا تو عمرم ندیده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟خودتو انداختی به سره مهندسه من که چی؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگیه ما رو تباه کردی که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای خدایا اون لحظه تموم اتاق داشت دور سرم میگشت نه جواب سلامی نه هیچی عوض تشکر به خاطرـ این همه سگ دو زدنم تو اون شرایطتشون این حرفا رو تحویلم میداد
گفتم بابا؟با منی؟؟؟؟گفت به من نگو بابا که حالم از حرف زدنت بهم میخوره
بغضم ترکید
شانس آوردم اون روز تو اتاق فقط من بودم و همکارم و مدیرامون نبودند چون جایه خیلی خیلی مهم و حساس تری بودم اون موقع
گفتم چی شده آخه ؟؟؟؟؟؟من تا یک ساعت پیش که باهاتون خدا حافظی کردم همه چی خوب بود که!!!!!!! گفت همه ی شر ها رو به پا کردی رفتی کجا؟؟؟؟؟؟؟خیالت راحت شد؟
کفتم آخه چی شده شده بگید منم بدونم که خودم چه شری به پا کردم؟!؟!؟!؟!
گفت مهدی رو انداختی به جونه ما هرزه؟؟؟؟؟؟
((خدایا فقط تو میدونی که یاد آوریش فقط زدنه خنجر به قلب خودمه انگار یکی داره قلبم رو ریش ریش میکنه))
گفتم مهدی چیکار کرده مگه؟؟
گفت هیچی دیشب که رفتی تو اتاق خوابیدی مثل ...........منظورش گاو بود و پتو رو کشیدی روی خودت در حالی که ما داشتیم از سرما میمردیم انگار نه انگار که ما مهمونتون بودیم ویه بالش خونه ی مهدی بود اونم تو گذاشتی زیره سرت ما باید سرمون رو میذاشتیم رو زمین تا تو راحت بخوابی؟؟؟؟؟
گفتم چی دارین میگین؟؟؟؟من اصلا نمیفهمم من که بدون هیچی رفتم رو زمین خشک خونه ی پسرتون خوابیدم مهدی همه ی این کار را رو کرده بود من اصلانمیفهمم
گفت از بس نفهمی از بس دیشب تا صبح زیره گوشه پسرم خوندی که نذار اینا برند خونه ی مجید و این حرفا و صبح مهدی به جایه جواب سلام به ما بد و بیراه گفته
گفتم به خدا من کلامی دیشب با مهدی حرف نزدم مگه ندیدین من زودتر از همه رفتم خوابیدم؟؟؟گفت آره رفتی که برای ما بد بختا نقشه بکشی
دیگه نفسم بالا نمیومد هنوز خستگیه سفر تو تنم بود با اشک و آه و دل شکسته گفتم دسته شما درد نکنه به خاطره قدر شناسیتون
هیچ وقت یادم نمیره با کمال بی ادبی و پر رویی تمام گفت خواهش میکنم تو لیاقتت بیش از این حرفاست
و گوشی رو قطع کرد
اونقدر حالم بد بود که اگه با صدایه بلند گریه نمیکردم شک نداشتم که سکته میکردم و جون میدادم قفسه یه سینم اونقدر سنگین بود که خدا میدونه
همکارم طفلی قیافه ی منو دیده بود زرد شده بود خودش تند تند آب قند بهم میداد و شونه هام رو ماساژ میداد
داشتم زنگ میزدم به مهدی که همکارم گوشی رو ازم گرفت گفت بزار آروم بشی بعد زنگ بزن به شوهرت با سر و صدای من فهمیده بود چی شده و کامل در جریانه این ماجراهای رفت و آمد من به تبریز بود و حسابی باهام همکاری کرده بود
خیلی ناراحت شد
یه 5 دقیقه گذشت و اشکم بند نمیومد دیدم مهدی زنگ زد دوباره که صداشو شنیدم بغضم گنده تر شد و از شدت گریه نمیتونستم حرف بزنم و بعدا فهمیدم که باباش همون موقع که قطع کرده زنگ زده به مهدی و گفته که جلویه این زنه هرزت رو بگیر تا بیشتر از این آبروت رو نبرده.........
با بغض و خفگی ازش پرسیدم که با هاشون چیکار کرده که اونا اینجوری باهام برخورد کردند؟؟؟
گفت تو چیزی بهشون گفتی گفتم نه به خدا تا پرسیدم رفتین یانه توپید بهم
گفت من دارم میرم اونجا تو هم میایی؟؟
گفتم نه حالم خیلی خرابه تو رو خدا تو هم نرو نزار شر بشه بابات از دستت عصبانی بود و یه چی گفته تو رو قرآن به اسمت قسم نرو مهدی
گفت نه چی میگی گ ه خورده سره هیچ و پوچ با تو بحث کرده
از من اصرار به نرفتن و از اون اصرار به رفتن
خلاصه که رفت خونه ی مجید اینا
من دلم داشت میترکید دوباره زنگ زدم به باباش گوشی رو برداشت و گفت چیه ؟چرا مارو ول نمیکنی اینقده مزاحم ما نشو داریم میریم خونه ی پسره خوبم...(مثلا میخواست منو داغون کنه)
گفتم شما با مهدی دعواتون شده به من چه آخه من چه بدیی در حقتون کردم؟؟؟؟شماها اونقده برای من عزیزین که نمیخوام بی خود و بی جهت از من دلگیر بشین
گفت برو بابا برای من لفظ قلم حرف نزن که حالم بهم میخوره و دوباره تق گوشی رو قطع کرد
نیم ساعت بعد دیدم مهدی زنگ زد به من
منم اشکم بند نمیومد
دیدم خونه ی مجید هستش و تلفنشون رو آیفونه و سر و صدا و بحث بالا گرفته همشون یه جورایی افتاده بودند به جونه مهدی
منم تند تند به مهدی میگفتم تورو خداااااااا مهدی به صاحب اسمم قسمت میدم بیا خونه
باباش از اون دور داد زد.چیه مظلوم شدی؟؟؟؟شوهرت رو انداختی به جونه ما و حالا داری مظلوم نمایی میکنی؟؟؟
گفتم من که چیزی به مهدی نگفتم شما خودت زنگ زدی اون حرفا رو زدی منم خیلی خواهش کردم که نیاد طفلی میثم هم با اون حاله نزارش فقط گریه میکرده اون وسط اون موقع تنها کسی بوده که حق رو به من داده بوده ظاهرا
فکر کن بابایه بی همه چیزش جلوی برادر شوهرام برگشته میگه زنه تو کافره
مهدی گفته کافر اونیه که ادعایه مسلمونی داره و هیچی از دین سرش نمیشه و به جایه تشکر به خاطره این همه محبت دیگران چرت و پرت تحویلش میده(منظورش به باباش بوده و کاری که با من کرد)باباش گفت خاک تو سرت که این همه داری به این زنیکه سواری میدی جلویه اون همه آدم
گفتم تو رو خدا مهدی پاشو برو چند دقیقه دیگه که بمونی به من تهمت خراب بودن هم میزنند تو رو به علی پاشووووووووووووو مهدی
باباش گفت کافر زنه تو ئه که ما این چند وقته یه رکعت ندیدیم نماز بخونه
در حالی که من پریود بودم و درد زیادی رو داشتم تحمل میکردم اون موقع هم که نبودم محال بود نماز اول وفتم ترک بشه اونم تو اون شرایط که از همه بیشتر به خدا احتیاج داشتم
گفتم مگه شما دائم دنباله من بودین که ببینین من نماز میخونم و نمیخونم؟؟
گفت نمونش همین دیشب بدونه نماز خوابیدی حتی دیدی ما هم داریم میخونیم خجالت نکشیدی
مهدی گفت حتما نمیتونسه تو اینو نمیفهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت برو بابا الکی ازش دفاع نکن که خودت هم شدی لنگه ی اون
آب شدم جلویه برادر شوهرام فکر کنم اونا الان بدونند که تاریخ پریوده من کی هست؟
مامانش هم یه دونه به نعل میزد یه دونه به میخ با لحن آرومتر از باباش به مهدی گفت میدونی بابا واسه چی ناراحته از فاطمه
به خاطره این که اون موقع که شماها بیمارستان بودین ما از فاطمه پرسیدیم راستش رو به ما نگفته بود و ما راستش رو از فرشته شنیده بودیم به خاطره دروغه فاطمه ما ناراحتیم از دستش![]()
مهدی صداش رسید به آسمون و دو ستی زده تو سرش و گفته خاک تو سره من به خاطره داشتن چنینی پدر و مادر بی فکر و نادونی
اونقدر شماها فکرتون کوتاهه که نفهمیدین منظوره زنه من این بوده که شماها نگران نباشین و سکته نکنین
اون موقع شماها اینو میگین؟؟؟
باباش گفت اون میخواسته که بچه ی ما بمیره و ما اونو نبینیم
میثم و محبوبه هم زار زار اشک میریختند اون وسط و مجید هم تند تند به مهدی گوشزد میکرده که داد نزن ما تو این ساختمون آبرو داریم
اونقدر این جمله رو تکرار کرد که مهیدی هم یه دفعه داد میزنه سرش که تو اگه آبرو داشتی نمیرفتی یواشکش زن بگیری.......اونم خفه شده بود ه و از آب گل آبود ماهی نگرفته دیگه
خلاصه گوشی رو قطع کردند و مهدی هم اومده بوده خونه تو راه زنگ زد بهم حالش خیلی داغون و بهم ریخته بوده و من از اون بدتر
بهم گفت زود بیا خونه و نمون اداره حالت بده منم مرخصی میگیرم میرم خونه تو هم بیا اونجا
منم زودی رفتم خونه ی مهدی و دوتایی داغون خوابیدیم تا فرداش
گوشی خاموش و تلفن قطع
یه دو سه روزی اونجا مونده بودند و. رفته بودند شمال
ما هم از همه بی خبر
بعد از اینکه رفتند فرشته فضول باشیه قبیله زنگ زد به من و گزارشهای کامل رو داد و حرفایی که پشت سرم بهم زدند و بهم گفت که تازه رفتند دوباره یه هفته دیگه میاد که یک ماه بمونند تا دوره درمان میثم رو شروع کنند ![]()
یه هفته بعد فهمیدم که این دفعه فقط باباش و میثم اومده بودند میثم حالش خیلی بد بود حتما باید با اکسیژن نفس میکشید گفته بودم که نای ش از بین رفته بود گلوش رو با یه نخ دوخته بودند به قفسه ی سینش نخه از رو رد شده بود یعنی کامل نخ رو میدید
طفلی خیلی زجر کشیده بود
یه هفته اونجا بودند و دائم تو مسیر بیمارستان بودند تویه دارآباد بیمارستان مسیح دانشوری
منم به مهدی میگفتم که فرشته زنگ زده و اینو گفته با همه ی این تفاسیر دلم براشون میسوخت چون اعتقاد دارم همه این کارا از رویه خریته و بس
یه دفعه به مهدی گفتم اگه دوست داری بریم دیدنه میثم من حرفی ندارم هاااااا
چشمام گرد شد گفت با این همه حرفی که بهت زدند بازم میگی بریم پیششون؟؟
گفتم ولش کن من طرف معاملم خداست شاید این یه امتحان باشه که خدا ببینه من تو رو از اونا جدا میکنم یا نه
کلی باهاش حرف زدم گفتم گل و شیرینی میگیریم یا میریم بیمارستان دیدنه میثم یا خونه ی مجید که به بابات بگیم به خاطره تو اومدم بزار شرمندم بشه بزار بدونه من اونی نیستم که اونا فکر میکنند.
حلاصه بعد از یک ساعت حرف زدن راضیش کردم که بریم
شب شد گل و شرینی و چند تا آبمیوه گرفتیم و بدونه خبر راهیه خونه ی مجید شدیم اون موقع مهدی پراید داشت
رفیم بالا همشون شوکه شده بودند ما رو که دیدند
میثم که زده بود زیره گریه خیلی روحیش داغون بود دلش هم برای من میسوخت هم نگران اوضاع بود هم اینکه از دیدن ما خوشحال شده بود به عبارتی شاید هم جو گیر شده بود
گل و شیرینی و آبمیوه رو گذاشتیم رو میز و نشستیم با باباش هم یه سلام علیک سرسری کردیمو نشستیم
باورتون نمیشه یک ساعت اونجا نشستیم کاملا در سکوت گذشت و جاری جان هم پذیرایی میکرد و فقط گاهی صدایه مرسی شنیده میشد همین و بس
ما بلند شدیم که بیاییم خونه باباش به مهدی گفت خوب شام رو پیش ما بمونید مهدی هم خیلی سرد گفت نه ممنون کار دارم باید برم و خدا حافظ
اومدیم خونه مهدی بگی نگی روحیش بهتر شده بود ولی بیشتر سکوت کرده بود و تو خودش بود منم بد تر از اون....
چند روزی گذشت و طبق معمول جاری گزارشها رو بدون کم و کاست به من میداد و منم سعی میکردم به مهدی چیزی نگم تا اعصابت داغونتر نشه
تو این یکی ماهی که تهران بودند میثم اونقدر حالش بد شده بود که چند باری از کمبود نفس بیهوش شده بود و مجبور شده بودند که کلهم تویه بیمارستان بستریش کنند تا کامل خوب بشه
من اصلا نگذاشته بودم مامان و بابام چیزی از ماجراهایه اتفاق افتاده بفهمندو همش میرفتم خونه ی مهدی تا قیافه ی تابلوم کمتر تو چشم باشه و زندگیم هم که شده بود اشک و آه
خیره سرم بحره امید رفته بودم خونه ی بخت اونم که اونجوری
چند باری بابا و مامانم با من و مهدی رفته بودیم بیمارستان ملاقات میثم و با باباش هم فقط سلام و خدا حافظیو همین
چند باری به اصرار باباو مامان من باباش رفته بود خونه برای استراحت و مهدی مونده بود پیش میثم
یک ماه هم تموم شد و میثم بهتر شد و اون نخ از دور گردنش باز شد و مرخص شد ولی باید یه کپسول اکسیژن به چه برزگی همش همراهش میبود نفس میکشید
باباش اینا اومده بودند خونه ی مجید اینا که وسایلشون رو جمع کنند و برند شمال نه خدا حافظیی نه چیزی هیچی
همون مو قع هم من و مهدی تصمیم گرفته بودیم که خونش رو تمیز کنیم دو هفته مونده بود به عید
همه چا بهم ریخته بود و حشتناک و من و مهدی هر روز از اداره میومدیم و یه مقداری از کار رارو میکردیم.
یه روز که مهدی اومد اداره دنبالم و با هم رفتیم خونش که کارهارو انجام بدیم یه دفعه دیدم مهدی رفته رو تختش نشسته و خیس شده از عرق و تند تند نفس میکشه و سررررررررخ شده و یه ورق کاغذ دستشه
دوئیدم تو اتاق گفتم مهدی چی شده چرا این شکلی شدی؟؟؟؟؟اون چیه بده ببینم
منو هول داد اونور که تو نخون
گفتم آخه این چیه که تو تو این چند ثانیه اینجوری شدی؟؟؟؟؟
اوله نامه رو فقط خوندم که با خط درشت و روان نویس آبی نوشته شده مهدی خان
فهمیدم که بابایه بی همه چیزش نامه نوشته
نفهمیدم چی نوشته که تو همون خطه اول حاله این پسر اینقده دگرگون شد
مهدی داغون و داغون تر میشد چند جایی دیدم داره اشک میریزه
به من هم که اجازه نمیداد نامه رو بخونم و منم چون کاری از دستم بر نمیومد فقط نشستم تو حال و گریه و زاری راه انداخته بودم
مهدی نامه رو نمیدونم کجا قایم کرد و گفت بریم خونتون
گفتم من اومدم اینجا که کار هایه خونه رو تموم کنیم گفت نمیخواد فعلا. باشه واسه بعد
منم پاشدم و رفتیم خونه ی ما
حدود یک هته گذشت و من هیچ سوالی راجع به نامه دیگه ازش نپرسیدم
فهمیدم که دوباره میثم حالش بد شده و باباش آوردتش تهران بیمارستان ایندفعه دیگه به مهدی هیچی نگفتم که بریم خونه ی مجید اینا برایه دیدنشون
اونم هیچی نگفت
یه روز به بهونه ی این که خسته ام و نمیتونم بمونم اداره زود از اداره اومدم خونه ی مهدی داشتم از فضولی میمردم که تو نامه چی نوشته فکرم لحظه ای آزاد نبود
سریع یه کم لپه گذاشتنم بپزه که برای شب مهدی قیمه درست کنم مثلا
و شروع کردم به گشتن و جستجویه نامه
حدود یک ساعت خونه رو زیر و رو کردم و بالاخره جایی که عقل جن نمیرسید نامه رو پیدا کردم
نشستم وسط حال و نامه رو خوندم
خدااااااااااااااااااااااااااااایا
تازه فهمیدم که چرا مهدی همون لحظه ی اول اون شکلی شده بود لحظه به لحظه حالم بدتر و بدتر میشد
احساس خفگی میکردم خدا میدونه که چجوری تو اون خونه با صدایه بلند های های گریه میکردم اونقدر گریه کرده بود که فکر کنم بیهوش شده بودم
یه لحظه بلند شدم دیدم تموم خونه دوده و سیاه وحشتناک
باور میکنی فکر کردم مردم و تو یه دنیایه دیگه ام به خودم که اومدم فهمیدم چی شده با سختی بلند شدم و نامه رو جاسازی کردم و دیدم تموم لپه ها وحشتناک سوخته طوری که قابلمه هم دیگه قابل استفاده نبود
نمیدونین تو ان نامه چی نوشته بود که!!!!!!!!!اگه میخوندین دو دستی میزدیت تو سره من به خاطره این همه بدبختیی که یه دفعه سراغم اومده بود
یه فحشایه رکیکی به بابایه من و خونواده ی من و علی الخصوص خوده من داده بود که خدا میدونه
به من گفته بود ج*ن*د*ه ی خیابونیه تلفنی که خودشو با دوز وکلک آویزونه مهدی کرده بود بهم گفته بود یه آدمه بی سواده بی حیا
جالبه که خودش یه راننده تاکسیه تو یه شهرشتانه کوچیک که باید خودشو بکشه تا بتونه یه لقمه در بیاره که از گشنگی نمیره ولی بابایه من رئیس یه قسمت خیلی خیلی مهم تویه ادراه خیلی خیلی مهمه دولتیه که این چرکه لایه ناخن بابایه من هم نیوده
(قصدم توهین به این شغل نبوده ها)هر موقع که اینا اومده بودند خونه ی ما مامانه من با وجو مریضی و آسم شدیدش بهترین سفره رو براشون انداخته بود نذاشته بود بهشون بد بگذره حتی چند باری هم که سر زده اومده بودند خونه ی مامانم اینا مامان از بیرون کوبیده و چنجه و جوجه و کنتاکی و این حرفا رو گذاشته بود جلوشون که هر کدوم قیمت سر سام آوری میشد واسه خودش
تویه نامه نوشته بود به چیه این زنیکه(من) افتخار میکنی به اون مامانه کو*ن گشادش
که همش چلوکباب داده به خورده ما مامانش حتی اورضه نداشته یه غذا بذاره جلویه ما خودشونو بستند به چلوکباب دوستی؟؟؟
.........گریم گرفت از یادآوریش..............
گفته بوده که بابایه من دروغ میگه که فلان جا چیکارست!!!!!!!!!!بابایه من یه آبدارچیه بد بخت هتو اون اداره![]()
جالبه که بابایه من حتی کلامی از کارش جایی حرف نمیزنه این خوده مهدی شنیده بوده که در مورد موقعیت شغلیه بابایه من با باباش حرف زده بوده و اونم چون براش جالب بوده که داره با یه آدم مهم حرف میزنه وفکر کرده که میتونه بابایه منو بچاپه مرتیکه مفت خور
خیلی خیلی حرفایه ناجور به من زده بود یه کاغذ آچهار تو هم توهم پشت و رو نوشته بود
آخر سر هم نوشته بود که ظاهرا مشغوله اسباب کشی هستی پولی که بابت پوله پیش خونه بهت داده بودم سریع بهم برگردون که میخوام پوله مجید رو بدم تا بچم کمتر عذاب بکشه و الان هم اومده بودم که کتم رو بردارم نه برای خدا حافظی
من اونقدر دلم شکسته بود که نمیدونستم باید چیکار کنم از طرفی هم نباید مهدی موضوع رو میفهمید که من نامه رو خوندم اگه میفهمید اعتمادش نسبت به من رو از دست میداد
فقط اون لحظه سپردمش به خدا و خواستم خدا جوابشون رو بده
ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود که من به خودم اومده بودم
شب دیدم فرشته زنگ زد بهم خونه ی مهدی گفت یه خبر جدید؟!؟!!؟!؟
گفتم چی؟؟گفت باباش تو راه داشته میرفته شمال امروز تصادف بدی کرده و کلی ضرر مالی کرده
گفتم خودشون که چیزیشون نشده
گفت نه بابا تو هم نگران چی هستی ها
باباش زده ماشینه طرف که یه زانتیا بوده رو داغون کرده و بیمش هم دقیقا دیروز تمو شده بوده
مثل خر دو پایی گیر کردند تو گل
گفتم کی بوده چه ساعتی؟ گفت حدود ساعت 5:30 – 6 بوده حدود همون موقع هایی که من سپرده بودمشون به خدا تا خوده خدا جوابشون رو بده که خدا هم داد چون فهمیدم که ضرر مالی کردند دروغ چرا یه کم دلم خنک شد
یادتونه گفته بودم اون 500 تومن وام منو تو بیمارستان مهدی داده بود به باباش؟؟؟؟؟
آره همون
مهدی بعدا یواشکی بهشون گفته بوده که فاطمه اون پول روداده بوده
مامانش هم گفته چیه؟داری یه کمکی به ما کردی منت میذاری؟؟؟؟
ما این پول رو بهت نمیدیم ازت طلبکاریم!!!!!!!!!!
منم به خاطره اون پول که هنوز داشتم قسطش رو با اون حقوق کم میدادم دلم میسوخت
بعد فرشته بهم گفت راستی یه سوال ازت میخوام بپرسم یادم میره همش
گفتم چی؟
گفت اون نامه رو خوندین؟؟؟
جالب بود که دقیقا همون موقع که من نامه رو خونده بودم و تو حال و هواش بودم هنوز اون یادش افتاده بود که ازم بپرسه
منم چون جلویه مهدی نمیتونستم حرف بزنم گفتم باشه تا فردا
فردا از ادراه زنگ زدم بهش و گفتم آره خوندم ولی مهدی نمیدونه و دلم رو آتیش زده با اون نامه
یه چیز دیگه که من بعدا فهمیدم این بود که مهدی نا مه ی باباش رو بدونه این که من بفهمم تویه 12 صفحه خط به خط جواب داده بود ه و اونم همونجوری جیگرشون رو آتیش زده ولی من هنوزم که هنوزه از محتویاته اون نامه خبر ندارم
مامانش میگفت مهدی یه کپی از نامه ی بابا ضمیمه ی نامه ش خودش کرده بود و وزیر هر جمله ی باباش خط کشده و عدد داده بهشون و تویه نامه ی خودش عدد به عدد جواب نامه روداده بوده
فرشته میگفت اون نامه رو مامانش پشت تلفن به باباش دیکته میکرده و باباش هم مینوشته
میگفت من و مجید کنجکاو شدیم که داره چی مینویسه چرک نویسه باباش که ظاهرا خیلی رکیک تر بوده کلماتش رو از تو سطل آشغال برداشته بودند و خونده بودند که مجید هم خیلی ناراحت شده بوده
یک ماه گذشت و من هنوز حالم خراب بود و سعی میکردم ظاهر سازی کنم
یه روز میثم زنگ زد بهم تو ادراه بودم و خیلی گریه کرد گفت من اونقدر از تو شرمنده ام که اصلا نمیتونستم تو این مدت باهات حرف بزنم
فقط میدونست که یه نامه نوشته شده برای ما ولی از محتویاتش خبر نداشت
منم براش گفتم شدت گریش بیشتر شد و همش میگفت من شرمندتم که خونواده ی من جوابه این همه محبت و خوبیه تو رو اینطوری دادند اصلا من به خاطره اینا خودمو کشتم
همش میگفت کاش من مرده بودم و تو رو تو این حالی نمیدیدم![]()
بعدا فهمیدم که میثم او نروز که با من حرف زده سه روز از خونه بدونه اینکه چیزی به کسی بگه رفته گم و گور شده تو یه جنگلی که دوستش اونجا کلبه داشته و موبایها هم آنتن نمیداده و داشته میمرده که دوستاش رسوندنش بیمارستان کمبود اکسیژن داشته
مجید هم تند تند بعد از اینکه فهمیده بود من نامه رو خوندم هر روز بهم زنگ میزد و ابزار ناراحتی میکرد چون اصله نامه رو اون خونده بود و..........
خلاصه این که این ننه و بابایه محترم شده بودند باعث خجالت و شرمساریه بچه هاشون
من که فهمیدم میثم دوباره حالش بد شده و رفته بیمارستان تویه رشت
نا خواسته زنگ زدم خونشون و خیلی سر سنگین با مامانش حرف زدم و گفتم فقط زنگ زدم حاله میثم رو بپرسم
و مامانش شروع کرد قربون صدقه ی من رفتن و درد و دل کردن منم فقط توی سکوت گوش میکردم و حرفی نمیزدم
میگفت عید اومد و رفت مهدی نه یه زنگ به من زد نه اومد دیدنم آبروم جلویه دوستام و همسایه ام رفت همه گفتند چرا پسره بزرگت نیومده دیدنت
منم هیچی نمیگفتم
رو رورمیبینی؟؟؟؟؟؟؟؟
میثم هم تویه بیمارستان قضیه رو به مامانش اینا گفته که چرا من از خونه قهر کردم گفته که به خاطره فاطمه بوده چرا این کار رو باهاش کردین؟؟تا از فاطمه معذرت نخواهین من دیگه تو اون خونه بر نمیگردم
مامانس اینا رو به من گفت
همه ی این قضایا دوباره به حالت مسکوت در اومد و تا اینکه میثم وقت دکتر داشت تهران باباش اینا اومدند تهران و دو روزی موندند و باباش زنگ زده بود به مهدی که میخواستم حالتو بپرسم و دلم برات تنگ شده![]()
مهدی هم به من زنگ زد و قضیه رو گفت منم طبق معمول و حتی یه ذره هم از خریتم کم نشده بود دوباره بهش پیشنهاد دادم که میخوایی یه زنگ بزن و شب دعوتشون کن خونت؟؟؟دو دل بود مهدی ولی دلش رو راضی کرد و زنگ زد به باباش
منم رفتنم خونه ی مهدی و با هم دست به کار شدیم و یه سفره ی رنگی انداختیم براشون که مجید اینا هم اومده بودند باهاشون
هیچ وقت نگاههای باباش رو یادم نمیره که پر بود از شرمندگی هر کاری میکردم براش هزار بار با خجالت ازم تشکر میکرد
تو دلم گفتم تو تشکر هم بلدی؟؟؟؟؟؟![]()
کاملا شرمندگی تو رفتارش و نگاهش موج میزد
میثم خیلی روحیش عوض شده بود کلی با مجید سر به سره مهدی گذاشته بودند و خندیدند و کلی جو خونه عوض شده بود
باباش اینا قرار بود بعد از ناهار راه بیوفتند برند شمال
وقتی داشتند حاظر میشدند به من گفتن نمیایی با من بریم؟؟؟
گفتم خیلی دوست دارم ولی آمادگی ندارم
گفت آمادگی نمیخواد تو بیا هر چی خواستی من خودم برات تهیه میکنم
من تا اون روز خونشون نرفته بودم
گفتم باشه ایشالا به زودی میایم باید برنامه بریزم
خلاصه اینا رو راهی کردیم و یه دفعه مهدی بهم گفت پایه ای همین الان بدونه این که بهشون بگیم پشت سرشون بریم شمال؟؟؟
اونقدر از خوشحالیه مهدی به وجد اومده بودم که نمیخواستم ازش بگیرم اون شادی رو
گفتم اگه تو بخوایی میام آره
دانیال هم اونروز اونجا بود که مهدی بهش اصرار کرد که تو هم با ما بیا
که بعد از نیم ساعت تند تند آماده شدیم راهی شدیم چون باباش کلا آروم میرونه تو جاده بهشون رسیدیم و تو راه میثم متوجه ماشینه مهدی شده بود اون موقع دیگه ماشین رو عوض کرده بودیم وپرشیا گرفته بودیم
باباش هم سریع زنگ زد به مامانش و خبر رو داد(آن لاین)
مامانش هم تند تند زنگ میزد و ابراز خوشحالی میکرد و همش میگفت دارم براتون دعا میکنم که سالم برسید و به عبارتی خود شیرینی ![]()
و تند تند به من میگفت تو چی دوست داری برات درست کنم مهدی چی میخوره براش بزارم؟
خلاصه رسیدیم و باباش تو راه به مامانش گفته بوده که برو یه خروس بگیر تا برای مهدی اینا بکشیم جلویه پاشون و باباش تو راه هزار جا وایساد تا برای من خوراکی بخره
هر جا که میرسید فقط میومد از ماشین پائین و فقط از من میپرسید که تو میخوری برات بگیرم؟؟
و مارسیدیم و بر خلاف همیشه که ککشون هم نمیگزید که عروسی چیزی اومده استقبال خیلی گرم بود آتیش اسفند و خروس کشون و مامانش هم همینجوری از خوشحالی گریه میکرد و منو از تو بغلش جدا نمیکرد
نمیدونم چه اتفاقه خاصتری افتاده بود که ورق اینجوری برگشته بود![]()
فکر کنم میثم باعث شده بود که اونا متوجه اشتباهشون بشند و به خودشون بیان
روز اول که مهدی هنوز باهاشون سر سنگین بود و همش حواسش به من بود که نکنه به من بد بگذره
روز دوم بهم گفت میایی بریم پیشه دوستم(دوست بچگیش بود) گفتم اگه ناراحت نشی من نیام و خودت برو
گفت هر جور تو راحتی
من موندم خونه وبا مامانش و خواهرش تنها بودیم که مامانش ازم تشکر کرد که :من میدونم تو باعث شدی مهدی بیاد و گرنه مهدی خیلی محبت نداره نسبت به ما
منم شروع کردم از نامه گفتن و زجرایی که کشیدم اونم فقط با چشمایه پر اشک خیره مونده بود به من
خدا میدونه که نمیخواستم اذیتشون کنم
من تو بدترین شرایط که این همه اذیتم کردند و بهم تهمت زدند اذیتشون نکردم چه برسه اون موقع که اون همه بهم داشتند محبت میکردند
مامانش گفت توروخدا همینجوری که تا حالا نزاشتی مهدی بفهمه دیگه نزار بفهمه هیچ وقت و ما نمیدوینم چی شد که اون کار رو کردیم شاید به خاطره این بوده که شرایطمون خیلی بد بوده و بی پول شده بودیم از طرفی هم تصادف ماشین بابا
خلاصه سعی کرد چیزایه بی ربط رو به هم ربط بده و خودش رو توجیه کنه
من به مامانش گفتم من همون لحظه شمارو بخشیدم و لی نمیتونم قول بدم که فراموش میکنم چون حرفایی که جلویه فرشته به من زدین و تهمتهایی که زدین رو نمیشه هیچ وقت فرامش کرد.........
خیلی دلم براشون میسوخت به خدا ولی من چه گناهی کرده بودم که باید اونجوری میسوختم؟؟؟؟ دو سه روزی گذشت و ما راهیه تهان شدیم و بدرقه هم خیلی گرم بود و از زیره قرآن ردمون کردند و آب پاشیدن پشت سرمونو برای تو راه هم کلی غذا مذا داده بود
ببخشید که خیلی طولانی شد
اتفاقا همین جا تمو نشد
بازم بحث و دعواهایی شد ولی دیگه هیچ توهینی به من نبود همش هم مسقیما به خوده مهدی بود
هنوز هم مامانش میگه من بهم ثابت شده اگر اتفاقی میوفته تو مقصر نیستی این صد در صد به من ثابت شده تقصیر از پسره خودمه![]()
به خدا شرمنده ی روی ماهتون اینقده سرم شلوغ بوده این چند وقته که خدا میدونه
کارای خونه تازه تموم شده و تازه دارم مثل آدم زندگی میکنم
ولی خدایی چقده اسباب کشی سختهههههههههههههههههه با تموم وجودم برای اونایی که مستاجرند دعا کردم که صاحبخونه بشند
خیلی دلم میخواست عکس بگیرم ولی نمیدونم چرا هیچ کجا تو کادر دوربین جا نمشد؟؟؟؟
حالا سره یه فرصت مناسب با حوصله حتما عکسش رو میذارم
باورتون نمیشه از بس تو اون خونه ی فینگیلی اسباب هارو تنگاتنگ چیده بودم اینجا دارند تازه خودشونو نشون میدند بیچاره ها
تا حالا هر کی اومده چند باری ازم پرسیدند که آینه توالت که ست تخته رو تازه خریدی؟؟؟؟؟؟اونجا اصلا به چشم نمیومده وسایلام![]()
البته بعد از اینکه بدهی هامون رو صاف و صوف کنیم دکور خونه کلا تغییر خواهد کرد کلا به سبک سنتی چیده خواهد شد
(ایشالا)
روابط با آقا جون هم مثل هوایه پائیزه گاهی خوش وخرم گاهی هم طوفان که چه عرض کنم گرد باد
خودم فکر میکنم به خاطره اینکه مسافرت خونمون به شدت اومده باشه پائین
میدونین چند وقته یه مسافرت درست و حسابی نرفتیم؟؟؟؟هر دومون خسته ایم هم روحی هم جسمی ...خدا به دادمون برسه والا
دلم میخواد قضیه ی عقد رو تمام و کمال بنویسم و خیالم راحت بشه ولی دلم برای چشمای شما میسوزه والا
راستی یادم رفته بود بگم که چند هفته ی پیش یه عروسیه خیلی خیلی خوب از طرف خانم دکتر گلم دعوت شده بودم که با کمال میل دعوتشون رو قبول کردم به من که خیلی خوش گذشت (برای عموی فاطمه جون خیلی دعا کنین)ایشالا عروسیه فرشته ی کوچولویه خوردنیش .......![]()
حوصلتون سر نره؟؟؟؟؟؟؟![]()
با همون پسورد قبلی![]()
با عرض شرمندگی بابت این چند روزی که نبودم
خیلی گرفتار بودم از بس این خونه کار داره هااا به عبارتی له شدیم
مگه تموم میشه ؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
الان ۱۰ روزه که یه بند از خروس خون تا نیمه های شب در حال کاریم
خانمه هم که ماشالا سنگ تموم گذاشته بود تا شیرهای دست به آب(دستشویی) و حموم رو باز کرده بود و با خودش برده بود
اینقده دلم میسوزه که چرا من خیلی چیزا رو که خودم خرج اون خونه کرده بودم باز نکردم و با خودم بیارم تا مجبور نشم دوباره همه رو از دم بخرم و خرج الکی نکنم
همش دلمون براشون میسوخت که بیوه است و بچه یتیم داره واین حرفا
دلسوزی هم واسه کسی نیومده والا
قرار بود جریانات بعد از عقدمو بنویسم
مینویسم ولی با عرض شرمندگی رمز دار
میدونین که؟؟؟؟؟؟
پسورد رو هم که به هر کی یادم رفت بهم بگه لطفا
راستی یادم رفت بگم دیشب بازم خواب نی نی دیدم سه قولوووووووووووووووو همشون هم پسر اسم یکیشون مهرزاد بود یکی هم مهرشاد اون یکی رو هم هر چی فکر میکنم یادم نمیاد نکنه بچمو گم کنم؟؟؟
در ضمن اون بالایی عکس پسر عمومه که مثله بره میمونه از آرومی
این عکسه خیلی بی ربطه ولی نمیدونم چرا حس زندگی رو درون من زنده میکنه![]()
نمیدونم چرا هر جا که با اسم قبلیم خانم جون کامنت میذارم بیشتر بهم حال میده به خاطر همین اگه دقت کرده باشین دوباره با همون اسم قبلیم برگشتم
پس اگه جایی این اسم رو بدون آدرس دیدین نگین این دیگه کیه؟؟؟من همون خانم جونه خودتونم![]()
اگه خدا بخواد دوشنبه راهیه محضر شدیم و با کلی درد سر برای بی توجهیه محضر داره نادون قصه ی ما کاره ما یه چند ساعتی عقب افتاد البت هقرار بود یه هفته عقب بیوفته که با گردو خاکه خانم جون و آقا جونه قصه همه چی از یه هفته به چند ساعت عقب افتاد
خلاصه اگه گرد و خاک کننده خواستین برای جلو بردن اومرات زندگی همه جور گرد و خاک به پا کردن پذیرفته میشود در اسرع وقت![]()
كل اسباب وسايل هم جمع و جور شد و آقا جون هم به خانمه چون تنهاست پيشنهاد داد كه من بيام لوسترها رو عوض بدل كنم و جمعه با هم رفتيم و لوستر خودمونو برديم و لوستر اونا رو آورديم براي نصب
كه پرده ها رو هم به خاطر وضع اسف بار ماليه هر دو طرف قرار شد كه عوض بدل بشه تا پولدار بشيم و عوضشون كنيم(يعني پرده هاي اون واسه ما براي ماهم بمونه اونجا براي اونا)
پرده هاي اونا شيشه ايه و يه كم قديمي شده واما شيك و تميزه بدك نيست ايشالا تا عيد پولدار ميشيم و عوضشون ميكنيم
تا از محظر اومديم بيرون به آقا جون گفتم يه زنگ بزن به ننت بگو كه از خودشون ذوق در وكنند و بهش خبر بده كه ديگه ميتونه همه جا قضيه رو پخش كنه چون هيچ كجا توي فك و فاميلا نگفته بوديم و به مامانا هم سفارش اكيد كرده بوديم كه جايي لو ندند ![]()
مامانش وقتي شنيد سريع گفت حالا ميتونم به همه بگم؟؟؟
بيچاره انگار از رندان گوانتانامو آزاد شده بود ![]()
ولي مامانه من گفت الان نميگم تا كامل جا بجا بشين و يه خون بريزين بعدا ميگيم چون ملت (بلانسبت) چشمشون شوره ميترسم جايي بگم
من همچنان توي اعتصاب در حرف نزدن با مادر شوهرم![]()
الان سه ماهه كه اصلا و ابدا نه زنگي نه حرفي هيچي
سرزنشم نكنين ولي اينقده اعصابم راحته ها خدا ميدونه از بس دنباله حرف و حديثه من هم اصلا حوصله ندارم بره با اون دوتا عروساش درد و دل كنه حوصله داريييييييييي؟؟؟؟![]()
تا الان هر چي سنگ صبور بودم بسه تا الانش هم پشيمونم
خواهرش بهم زنگ زد و گفت مامان گفته كه تو دوست نداري من رو و نميخوايي كه ما بيام خونتون به خاطره همينه كه زنگ نميزني
منم خيلي بهم برخورد از حرفش
اول خونسرديه خودمو حفظ كردم و بعدش گفتم كه به مامانت بگو هر طور راحتي من مسئول افكار شما نيستم هر جور كه مايليد فكر كنيد
واي انگار اين جمله معجزه كرد اينقده آروم شدم و اونم ديگه كلامي نه پيغامي آورد نه پسغامي خدا رو شكر يه بار تونستم مثل آدم حرف بزنم خيلي خوب و آرومم به آقا جون هم گفتم مثل هميشه بهم گفت خوب گفتي
پست بعديم و كاملا اختصاص ميدم به زمان عقدم و بلاهاي خانمان سوز قوم شوهر![]()
فعلا باي



