تبليغاتX
خیالهای آینه

خیالهای آینه

ثبت لحظه های زندگیم

از اسم شازده کوچولومون پرده برداری شد

 

 

سم انتخاب شده رو میتونید تو وبلاگ جوجو خان بزرگ ببنید

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 19:5  توسط خانم جون  | 

و اما جنسیت جوجوی من .....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 10:31  توسط خانم جون  | 

روز سرنوشت ساز...با عرض پوزش+پی نوشت

 

 

 

جهت کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگهای

 کثیر الانتشار مراجعه شود

 

پی نوشت:معذرت میخوام اشتباها آدرس وبلاگ خودمو گذاشته بودم

سونو افتاد واسه هفته ی دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 12:28  توسط خانم جون  | 

بیست وششمین سال از زندگیتون چگونه آغاز شد؟؟؟(یه سوم بهم دیگه)

سلام مهربون خاله ها

راستش پنج شنبه یه اتفاق فوق وحشتناک  و یه شوک عصبی عجیب بهم وارد شد که هیشکی هم جز خودم ازش خبر دار نبودم یعنی نمیتونستم جایی بگم پس بنابراین مجبور بودم بریزم تو خودم و خود خوری کنم

آقاجون هم نزدیکهای ظهر بود که زنگ زد اداره و گفت میام اونجا تا نهار رو با هم بریم بیرن

با حال خرابم قبول کردم و نخواستم بزنم تو ذوقش میدونستم که بهم خوش نمیگذره ولی رفت

دلتون نخواد رفتیم شاطر عباس و چقدر هم غذاشون بد  شده بود

خلاصه گفت اینم هم ناهار تولدت پیشواز رفته بود .

اوضاع خونه هم خداروشکر خوبه و ما هم در گیر گذر زمانیم

امروز وارد بیست و ششمین سال از زندگیم شدم

حس غریبیه شاید به خاطره اینه که عاشق بچگیم و بزرگ شدن رو دوست ندارم

ولی بازم هزار بار میگم خداروشکر که یه جوجو تو راهی دارم که تا چند وقت دیگه چراغ خونمون رو روشن میکنه و دلامونو گرمتر

از کامنت عمه ی نی نی تو وبلاگ جوجه طلائیم گریم گرفت از خودم خیلی بدم اومده از پنج شنبه که اون حال بد برام اتفاق افتاده بود تصمیم جدی گرفتم که دیگه وبلاگ نویسی رو تعطیل کنم و بزارم کنار حتی تو وبلاگ جوجو هم چیزی ننویسم

نمیدونم چرا نمیتونم یهو بزارم کنار ولی سعی میکنم کم کم کمش کنم و به صفر برسونم.

شش سال از تاهلم گذشت و 26 سال از عمرم

ثمرش هم یه همسر خوب و با یه خونواده ی مهربون یه مامان و بابای گل و دلسوز یه خونه که نتیجه ی تلاش و درایت   همسرمه یه کار خوب و یه درآمد حلال و یه جوجوی توراهی

امشب قصد داشتم یه جشن کوچولوی دو نفره و نصفی که اون نصفی الان شده قده یه لیمو شیرین جشن بگیرم ولی دیدم تو ماه صفر نگیرم بهتره ایشالا حال و هوام که بهتر شد بعد از صفر یه جشن کوچولو میگیرم

 

 

پی نوشت : در مورد پست قبل یه سری وقایع چشمای منو به زندگیم بازتر کرد و نوشتن اون چیزها نمیتونست ثمره ی ترشح هورمونهای بارداری باشه

من وقتی خونواده ی همسرم رو با خیلی از خونواده های دخترهای همسن خودم مقایسه میکنم چه تو وبلاگستان چه تو دنیای واقعی خیلی چیزای با ارزش دستگیرم میشه هر دفعه که مامانش اینا میان یخچال و فریز منو تا چند ماه گاهی تا یک سال پر میکنند منم از این به بعد قسم خوردم و قول شرف به وجدانم دادم که به جز خوبی چیزی نبینم و چیزی نشنوم

هر آدمی ارزش دوست داشتن داره   مگه نه ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 15:21  توسط خانم جون  | 

یه مامان یه نی نی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 11:49  توسط خانم جون  |